یه تلنگر واسه بودنته
-
تاریخ: 1396/5/3 ساعت: 23:59
به مامان زنگ زده و گلایه کرده که چرا جلوی همه دخترش را ضایع کرده ام.هیچ وقت اهل خاله زنک بازی نبوده ام و خیلی چیزهارا دیده ام و هیچوقت درباره شان باکسی صحبت نکرده ام.اما حرف هایش گران بودند.شاکی بود که چرا فهمیده ام دروغ می گوید!به مامان گفته بود دخترم تیزهوشان قبول شده ولی آنقدر تیزهوشی به خرج نداد
یعنی مرا خواهد بخشید؟
-
تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 21:25
سردبیر گفته که برو و از چند نویسنده گزارش تهیه کن.دارم توی اینترنت می گردم و باورم نمی شود الان شماره همه این نویسنده ها که روزگاری با چشم هایی پر اشک به عکسشان خیره می شدم و کتاب هایشان را بغل میکردم دارم و میتوانم بهشان زنگ بزنم و جیغ و داد کنم و از عشق و علاقه ام بهشان بگویم.البته خب خویشتن داری
پوووف
-
تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 18:38
از خودم بدم می آید..خیلی خیلی زیاد. از خودم که هنوز محتاج دیگران هستم متنفرم وجوج...خودت را رها کن! وجوج بعدا نوشت:ول کن عامو..بیخیال حالا چی شده مگه؟ عشق کن همینجوری
بی جنبه!
-
تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 18:38
یک وقتی افتاده بود پی حرف مردم.توی اینستاگرام گشت میزد و هر کتابی که در اینستا مد می شد را می خرید.حتی یک وقتی میخواست مرا مجبور کند «من پیش از تو» را بخرم و خودش «من پس از تو» را.من که گفتم این کتاب ها خیلی چرتند و زیر بارش نرفتم ولی او رفت.یک روز آمد گفت «کافه پیانو» را گرفته.به نظرم خیلی گران بود
کرختی
-
تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 18:38
روز هایم در این خلاصه شده اند که فیلم ببنیم و گهگهاهی برای مجله ای چیزی مطلب بفرستم.کماکان کلاس زبان میروم و همچنان به آرایش نکردن و دوچرخه سواری ادامه می دهم.تابلوی رنگ روغنم را گذاشته ام پیش تختم و دارم مامان را راضی میکنم که بگذارد بالش ها را از توی کمد بردارم بگذارم زیرم تا نشیمن گاهم درد نگیرد.
بنویس:می گذرد
-
تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 18:38
خوابم نه اصلا نمی آید.دوساعت پیش خانه ف اینها بودیم.خانه شان فرق کرده بود.خواهرش با خواستگارش به توافق رسیده بود.توی آشپزخانه نشسته بود و داشت توی جام های پلاستیکی ژله می ریخت.احساس کردم خوشحال است.شاید به خاطر صورتش که حالا اصلاح کرده و تمیز بود.اول که وارد شدیم مثل همیشه بمب ترکیده بود و داشتند دو
این قسمت:ازدواج سخت!
-
تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 18:38
هم اکنون من را از وسط شیرینی خوران می خوانید.در حالی که سینی شربت آلبالو روی مانتوی شیری ام خالی شده و دارم به نحوه لاک زدن دختر های مردم غبطه می خورم. دعا کنید قبل از شام سر مهریه دعوا نشود
سروش منتشر کرد...
-
تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 18:38
امروز روز شانسم بود.برای هزازمین بار در هزارمین روز گرم از کنار کیوسک روزنامه فروشی شهر رد شدم.مثل همیشه مجله هایش را پهن کرده بود توی پیاده رو.با ناامیدی به ردیف مجلات نگاه میکردم و بالاخره چیزی را که میخواستم پیدا کردم. فکر میکنم اولین نفری بودم که مجله را کش رفتم و پولش را شوت کردم توی بغل روزنام
سرفصل افکار
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 2:28
هییییسسس!یه نفر اینجا تنهاست از همه جا مانده بو ها را جدی بگیرید برایم یک داستان عاشقانه بخوان بشتابید،بشتابید...بلدوزر اعلا! درد داشتم،حال نداشتم داد بزنم! یکی از همان عصر ها که خورشید قل می خورد توی اتاق! اقدام و عمل و اینها... فعلا که عید نزدیک است درست از همان زمانی که می گفتند من دختر اویم
یکی دیگه...
-
تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 19:49
شکستی دیگر در زندگی ام رخ داد.به معنای واقعی شکست نیست ولی من خیلی دوست داشتم خبرنگارشان بشوم.حتی شده افتخاری...یک هفته تمام صبح ها هول هولکی با پری لباس بپوشیم،خودمان را برسانیم به گاراژ و در چهارباغ داغ داغ راه برویم و از عروسک های خوشگل مغازه ها و راننده تاکسی های عنق و گرانی کرایه ها بگوییم.بعد
آمده اند که بروند ولی...
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 9:38
مشکل من با آمدن و رفتن آدم ها نیست؛بلکه خیلی خوشحالم بعد از اینکه تاریخ مصرف اطرافیانم تمام می شود و ماندنشان فقط مثل یک بار اضافی سنگینی می کند خودشان کم کم محو میشوند. مشکل من در اصل آن دسته کسانی هستند که می آیند و طوری رفتار می کنند که پس از آن حتی کوچکترین شباهت رفتاری دیگران به آن ها را نمی تو
برگشتن؟بش فکر کن
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 12:24
به برگشتن فکر میکنم.از اینستاگرام که همه را بیچاره کرده.زندگی های پر از زرق و برقی دارند که حالت تهوع آدم را برمی انگیزند. من آدم خیلی کاریزماتیکی نیستم.کلا مدل خانواده ما این است که هرچه ساده تر باشی و کمتر توی چشم بیایی بهتری.البته خانواده مادری ام را عرض میکنم و اصلا خانواده پدری ام را به رسمیت
وطن جاییست در قلبت
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 12:24
زمانی که خرمشهر اشغال شد را خیلی از ما جوان تر ها به یاد نمی آوریم.زمانی که مردم تمام زندگی خود را در یک ساک کوچک جمع می کردند و فقط به رفتن فکر میکردند.آوارگان جنگی به مرکز کشور مهاجرت کردند تا از آتش دشمن در امان باشند ولی از نگاه سنگین مردم چه؟تا پایان جنگ خیلی هایشان مهمان هموطنانشان بودند و
هرشب...
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 12:24
با اینکه خدا را منحصر به گروهی بکنیم کاملا مخالفم.همانطور که از بیان دفاعیه برای خدا تنفر دارم.ولی یک چیزی سر مرا خیلی گرم می کند:کار و کاسبی با خدا! این کار در همه جای دنیا و در همه زمان ها انجام می شده.کاری به پیش از اینهایش ندارم چون میخواهم از زمان خودم بگویم.مردمی در این دنیا هستند که خدا را تن
وقتی بهش باور داری
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 12:24
زمین با همه پهناوری بر آنها تنگ آمد. از خود دلتنگ شدند و دانستند به جز لطف خدا ملجاء و پناهی نیست. پس خدا بر آنها لطف نمود تا توبه کنند که خداوند بسیار توبه پذیر است و در حق بنده مهربان...قرآن/خدا/ 118 توبه
she passed away alone at sea
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 12:24
Friday, 26 Khordad 1396، 04:45 PM ...listen and pass to the child drifting out at sea حسی که به دریا دارم همین قدر تنهاست که حسم به این موسیقی.دربرابرهردو میتوان ساعت ها نشست و فکر کرد.آن هم نه یک فکر معمولی بلکه اندیشه ای شگرف و تصوری که میتوانم در ذهنم تداعی کنم یک فرد تنها در مقابل این ع
چای داغ؛باد گرم
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 17:06
چشمانت را ببند و به خانه ای در کویر فکر کن.در آخرین روز های بهار؛هوای داغ و باد هایی آوازخوان که از چهار طرف می آیند و در هم می پیچند و لباس های نم دار روی بند را به رقص در می آیند. از شیار یک دیوار آجری به حیاط خانه مردم زل بزن و زندگی را لمس کن:باغچه نصف حیاط را گرفته و درختان انگور تمام باغچه ر
خودت باش:برای خودت باش
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 18:37
به خودم که دروغ نمی توانم بگویم.ها؟من آدم مستقلی هستم.حداقل از لحاظ روحی. دلم میخواهد وقتی که هواپیمایم سقوط میکند و تنها خودم را می توانم نجات دهم بعدا آرزوی مرگ به جای فلان کس را نداشته باشم.یا حداقل اگر تلفنم افتاد توی فاضلاب به جز غصه گرفتن چاه و ازبین رفتن تمام اطلاعاتم استرس اینکه اگر فلانی زن...
ریشه دوانده ای در باد
-
تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 19:42
ریشه مهم است؛دلبستگی مهم است؛بهانه ماندن مهم است. وقتی به آدم هایی فکر میکنم که همه دنیایشان را گذاشته اند و رفته اند تا در جای دیگری زندگی دیگری را تجربه کنند به این فکر میکنم که چقدر دنیا برایشان سخت بوده،چقدر با خودشان کلنجار رفته اند و چند وقت طو
اصنشم چقد خوب موندم!
-
تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 19:42
بخاطر اینکه سنم خیلی ببشتر از چیزی که هست به نظر نرسه بهتره یکمی از روزمرگی هام هم بنویسم.روزمرگی های قشنگی که حتی امتحان معادلات خطی فردا و شیمی شنبه هم قابلیت خراب کردنش رو نداره.وقتی به این فکر میکنم که فقط یکماه دیگه کافیه تا انتظارم برای آتیش زد