مگر چند تا مادر ترزا پیدا می شود؟
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 8:21
الان که نشسته ام روی صندلی،انگشت هایم را روی دکمه های کیبورد فشار می دهم و آن بیرون که همچنان باران ریز و یکنواختی می بارد.من به آهنگی که پلی می شود گوش می دهم و همراه با نت های شناور در فضا،روحم را ر
خانوم جان
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 8:21
بعد از یک ماه نیامده ام اینجا که از روزمرگی هایم بنالم و به کنکور فحش بدهم و یادآوری کنم که من هرروز صبح قبل از اینکه آفتاب بزند بیدار می شوم و عصر ها بعد از غروب بر میگردم خانه...نه نه.یک فرد جدید در
ناگهان بهار را
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 8:21
ناگهان عشق را،غم را،دلتنگی را،رویا و آرزوهای دور را در قلبم،در رگ و پی و استخوانم،بر گونه ها و روی لب هایم حس میکنم.
شما چه خبر؟
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 8:21
بگذارید یک خبری را بهتان بدهم.فیسبوک دایی گرامی را یافته ام.مرد بیچاره درخواست دوستی ام را پذیرفته و حالا من عین اسبی وحشی در صفجه اش می تازانم و همهی عکس ها و نظرات و غیره را لگد مال میکنم.این است آ
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 8:21
من دو روز آخر پاییز امسال را به زیباترین حالت ممکن خودش گذراندم.یعنی بهترین چیزی بود که امکان بودن داشت.خوشحالم که صبح پنجشنبه نرفتم کافه تا چیزی بنوشم و چرت بگویم و چرت بشنوم.شاید اگر چند ماه پیش می
کمی روزانه،کمی بمب
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 8:21
شاید من از تفریح کردن احساس گناه میکنم.درست که تفریح آنچنانی ندارم اما دارم سعی میکنم بیخیال این بخش خوش گذرانی شوم.آدم هایی را می بینم که همیشه درگیر کار هستند.کار و کار و کار.یکبار کسی برایم گفته بو
روزهای بی نتی.قسمت nام
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 13:11
شوق من از کلاس های ادبیاتی که باید برای تکلیف در آن ها کتاب خواند و کلاس های تند خوانی که یک مربی بیست و چند ساله دارد و ریاضی هایی که در اتحاد مربع و مزدوج خلاصه می شوند بسیار است...بسیار بسیار زیاد:) +بابت کامنت ها متاسفم.کافی نت امرزو با تمام تمیزی و شیکی و به روزی و رنگ آبی فیروزه ای و کولرش مسئ...
کی شعرترانگیزد خاطر که حزین باشد؟
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 13:11
صبح در دفترچه ام نوشتم که دلم می خواهد روی این دنیا بالا بیاورم... ادامه جمله ام را رها کردم تا به خواندن دستور زبان خواندن و کاشتن کاکتوس ها در گلدان و مرتب کردن خانه و خوردن غذا و تمرین تندخوانی برسم.سختی کارم همین جاست که در این وضعیت نامناسب روحی هیج کسی نیست که غصه هایم را تسکین دهد...الان فکر ...
خانوم اجازه؟؟!!
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 13:11
خانوم...اردوی مدرسمون کنسل شد.ترسیدن ما هم بمیریم.ینی وقتی همه محصلا داشتن میرفتن که بخوابن ما بیدار می شدیم کورمال کورمال خشتکمونو کشیدیم رو کلمون و عینکمون رو با پایین پیرهن تمیز کردیم که برسیم به مدرسه و از لابه لای ملات و گونی سیمان برسیم به کلاس درس!حالا مدیر آموزش پرورش و اونایی که ازمون می پر...
گریه های سرخوشی
-
تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 7:21
بیخودی دلم میخواست کفش هایم را در بیاورم و بنشینم وسط چارباغ خلوت و گریه کنم.از این حجم شلوغی دیوانه شده بودم.خیلی زود دلم برای یک دیوار کاه گلی قدیمی تنگ شده بود.یک آن حس کردم در میان این تجدد و نوآوری جایی ندارم.با صورت های صاف و موهای کار شده و لباس های تمیز کنار نمی آمدم.صورت خودم قطع به یقین سا...
دار دنیا
-
تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 7:21
از همه دنیا همینجا را می خواهم.من آدم دوست داشتنی نیستم.هزاران بار در هزاران جا گفته ام که یک آدم معمولی هستم.یکی که در لحظه اول شاید فکر کنید شگفت انگیز است،باحال است و کمی هم خودش را می گیرد چون شاخ است!بعد که می گذرد می بینید او مزخرف ترین آدمی ست که همیشه بدموقع و الکی بهتان زنگ می زند،به چیزهای...
«کافی نت چی» چی؟
-
تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 7:21
سلام.من رو از کافی نت می خونید: اینرنت ندارم تلگرام ندارم گوشی هم فک کنید ندارم ویندوز XP کیبورد از جنس سنگ های کلیمانجارو مانیتور ذغالی صندلی اهدایی از تعویض روغنی خلاصه که بد زمونه ای شده.لطف کنید بهم نامه بنویسید و سه ماه صبر کنید که جوابشو بگیرید.الان هم چون صدای تایپ کردنم ممکنه بیسکوییت خوردنه...
بیست تومن استقلال مالی
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 23:51
این چند روز خدا هی حال می دهد و هی حال می گیردم! اصلا یک حس خوبی داشتم امروز.برای اولین بار پول در آوردن را تجربه کردم.آن هم نه از خبرنگاری؛نه.از نقاشی. خلاصه که زنگ زد وگفت توی فلان کانون مربی برای چند ساعت می خواهند.میروی؟ گفتم بله و در آن ظهر تابستانی که حتی گرمای هوا هم خوشایند به نظر می رسید ده...
سوسک بالدار
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 23:51
امشب دوباره یک مرگی ام شده که خوابم نمی برد؛حتما خب. داشتم درباره دلتنگ شدنم حرف میزدم.فکر میکردم فقط دلم برای او تنگ شده؛بیشتر که فکر کردم دیدم دلم برای خیلی چیز های دیگر هم تنگ شده.مثلا آن لواشک ده تومنی ها که از مغازه آقاجون می آوردیم،بستنی کیم هایی که جلدشان سبز و گاهی قرمز بود و من نمیدانستم که...
جونم برات بگه که...
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 15:29
آره خب ما اونجا بودیم.الان که نه ولی موقعی بود که رگبارای اردیبهشت شروع شده بود.ما از شدت کلافگی رفتیم توی ساختمون قدم بزنیم.خداییش محشر بود.ویوش هم عالی بود.همممه تهران پیدا بود.اول رفتیم تو دسشوییا.چیز جالبی نبودن جز اینکه آیینه هاش خیلی بزرگ و تمیز بودن.آیینه مهمه؛آیینه دسشویی که دیگه خیلی مهم تر
دیالوگ ماندگار
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 15:29
هییییسسس!یه نفر اینجا تنهاست بو ها را جدی بگیرید برایم یک داستان عاشقانه بخوان از همه جا مانده بشتابید،بشتابید...بلدوزر اعلا! درد داشتم،حال نداشتم داد بزنم! یکی از همان عصر ها که خورشید قل می خورد توی اتاق! آدم ها باید یک راز خنده دار داشته باشند روانیزم! وقتی واقعنی عاشق شدم
داشتیم خدا؟
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 15:29
اول این پست رو بخونید.رفتم انسانی.رفتم مدرسه جدید و گفتن که انسانی هم تشکیل میشه ولی ورودی جدید داریم.دوستای پایه تقلبم همه رفتن ریاضی و من موندم و یه کلاس ده نفره انسانی با بچه هایی که معلومه چقدر نخاله هستن!و حالا اون دختره که دوست پریه میخواد همکلاسی من بشه.خدایا!یه شهاب سنگ بنداز روم.چرا با چاقو...
بین تفاوت ره از کجا تا به کجاست...
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 15:29
سرگرم ساختن رنگ و منتقل کردنش روی بوم بودم.بیشتر از ساختن رنگ خوشم می آید تا چیز های دیگر نقاشی.یک هنرجوی دیگر نشسته بود و فیگور ها را یاد می گرفت.مربی داشت توضیح میداد:«مرد ها معمولا شانه های پهن تری دارن؛بخاطر اینکه برای انجام کار های سنگین توان کافی داشته باشن...زن ها اما لگن پهن تری دارن؛بخاطرمس
این روی مدها
-
تاریخ: 1396/5/3 ساعت: 23:59
این شال ها هستند که هر طوری ببندی باز هم بالشان تا نوک پایت می رسد...همین هارا دو ماه پیش با پری دیدیم و خنده مان گرفت که این اسکاچ ها را(بافتشان اسکاچ راتداعی می کرد) کدام بشری می کندسرش؟ در طی دو هفته اخیر ما دوتا شبیه میمون شده ایم از بس از اینها سر هر بشری دیده ایم!
این کتاب خوان ها
-
تاریخ: 1396/5/3 ساعت: 23:59
این باغ کتاب هست که همه را دیوانه کرده!اردیبهشت ماه رفته بودیم یک همایش مسخره ای در کتابخانه ملی.از کنارش ردمی شدیم و پری علت اینهمه پله را جویا می شد.من هم نوچ نوچ میکردم و از خرج های اضافی این پایتخت نشین ها گله می کردم. الان یک ماه است که داریم خودمان را سرزنش می کنیم که نمی دانستیم عجب جواهری پی