شکستی دیگر در زندگی ام رخ داد.به معنای واقعی شکست نیست ولی من خیلی دوست داشتم خبرنگارشان بشوم.حتی شده افتخاری...یک هفته تمام صبح ها هول هولکی با پری لباس بپوشیم،خودمان را برسانیم به گاراژ و در چهارباغ داغ داغ راه برویم و از عروسک های خوشگل مغازه ها و راننده تاکسی های عنق و گرانی کرایه ها بگوییم.بعد از یک هفته برگردیم به شهر آرام گاهی کسالت بار خودمان و روال عادی زندگی را یکبار دیگر طی کنیم...این اتفاق نیفتاد و برای من یعنی یک شکست دیگر.شکستی مثل وقتی که شش ساله بودم وتوی مسابقه نقاشی شرکت کردم و فقط یک تقدیر نامه که نمیتوانستم بخوانمش برایم فرستادند.شکستی مثل وقتی که پنج نفر اول آزمون علمی مدرسه رفتند مرحله بعد و من رتبه ششم شده بودم.شکستی مثل دوم شدن آن داستانم که خیلی دوستش داشتم.مثل قبول نشدن تابلوی سیاه قلمم از آن پسر غمگین...
مسلما که من این بار هم ناامید نخواهم شد.مثل تمام شکست های قبلی که مرا از حرکت بازنداشتند و باعث پیروزی های شیرین تری شدند.ولی تلخی این شکست تا ابد مرا همراهی کرد.مثل وقتی که هیچوقت پاسخ نامه ای که برای اداره پست سوییس نوشته بودم را دریافت نکردم.
حالا می نشینم و کاری به جز نوشتن میکنم.قلم موهایم را برمیداریم و رنگ هایم را از فریزر در می آورم....یک شروع دیگر است خب.

هیچ چیز از عکاسی و زاویه دید نمیدانم!
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسماعیلی