خرید بک لینک

روز هایم در این خلاصه شده اند که فیلم ببنیم و گهگهاهی برای مجله ای چیزی مطلب بفرستم.کماکان کلاس زبان میروم و همچنان به آرایش نکردن و دوچرخه سواری ادامه می دهم.تابلوی رنگ روغنم را گذاشته ام پیش تختم و دارم مامان را راضی میکنم که بگذارد بالش ها را از توی کمد بردارم بگذارم زیرم تا نشیمن گاهم درد نگیرد.کتاب هم دیگر نمیخوانم.نه که نخوانم ولی هر وقت که فکر میکنم بروم کتاب فروشی هیچ چیزی به ذهنم نمی رسد که بخرم.یعنی مشکل اصلی ام بیشتر در"چی بخونم؟" خلاصه می شود.هیچ داستانی هم ننوشته ام.یعنی سوژه خاصی به ذهنم نمی رسد...البته به جز سوژه شله زرد که آخرش به عشق آبکی شله زردی دختر و پسری ختم شد که خب اصلا به پایان نرساندمش...

به طرز خاصی دیگر تلگرام نمی روم و گوشی ام را یکی دوبار بیشتر در روز چک نمیکنم.خب واقعا هم دغدغه ای برایش ندارم.اما خب بگی نگی عجیب شده ام.مثل یک خمیر نرم لم می دهم روی هر چیزی که پیدا کنم و تا گرسنه نشوم از جایم بلند نمی شوم.برای همین هم هست که گیر داده ام مامان چند تا بالش نو بهم بدهد...اگر از گرسنگی نمیرم از زخم بستر حتما خواهم مرد!کلاس امداد را بالاخره به زور رفتم و واقعا دلم نمیخواهد دوره مقدماتی تمام شود چرا که دوره تکمیلی اش آمپول زنی یاد میدهند.داشتیم تمرین فشار گرفتن میکردیم و من هم نشسته بودم که دختر بغل دستی ام روی من آزمایش کند؛یکهو مربی گفت هواستون باشه پیچ هوا رو یهو باز نکنید رگ طرف پاره میشه.خب خیلی خودم را کنترل کردم که با لگد نزنم توی شکم دختره و فشار سنج را پرت نکنم...واقعا از تجهیزات پزشکی میترسم!در هر حال فکر میکنم خیلی عجیب شده ام...قبلا ها اینطوری نبودم.نه؟!

برچسب: نویسنده: بنیامین اسماعیلی تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1396 ساعت: 18:38

صفحه بندی