یک وقتی افتاده بود پی حرف مردم.توی اینستاگرام گشت میزد و هر کتابی که در اینستا مد می شد را می خرید.حتی یک وقتی میخواست مرا مجبور کند «من پیش از تو» را بخرم و خودش «من پس از تو» را.من که گفتم این کتاب ها خیلی چرتند و زیر بارش نرفتم ولی او رفت.یک روز آمد گفت «کافه پیانو» را گرفته.به نظرم خیلی گران بود.یادم نیست چقدر بود ولی واقعا پول دادن بابت رمان های مسخره ای که ایرانی باشند حال مرا بد میکند.نصف کتاب را که خواند با صورتی رنگ پریده زل زد توی چشم هایم که این کتاب خیلی بی ادبی است!پرسیدم مگر چی دارد؟گفت تویش از سوتین و نوار بهداشتی بالدار حرف زده...کمی خیره شدم بهش و دعوایش کردم که وقتی جنبه ندارد چرا نمی رود همان کتاب های نوجوانش را بخواند؟!
راست میگفتم خب.چرا وقتی مردم هیچ جنبه ای درباره هیچ موضوعی ندارند هی غر میزنند که چرا سانسور می کنید و این حرف ها؟به نظرم سانسور برای این مردم از نان شب واجب تر است.چون حتی خودشان هم به خودشان شک دارند.
توی گروه تلگرام یکهو یک خانمی آمد و هیاهو به پا کرد که چرا مطلبی که برای فلان موضوع گذاشته اید عکس یک خانم بی حجاب دارد؟سر دبیر گفت خب چه ربطی دارد؟آن وقت این خانم از خوشگلی خانم خارجی عزیز کلی انتقاد کرد و هشدار داد که باعث انحراف پسر بچه های مخاطبمان می شود...هرچه باشد توی سن بلوغند.مگر نه؟میخواستم بروم توی پی وی و چند تا استیکر پوکر فیس برایش بگذارم.چشمم خورد به پروفایلش:نه یکی بلکه هیچ کدام از عکس هایش با موازین اسلامی همخوانی نداشتند!
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسماعیلی