خرید بک لینک
خوابم نه اصلا نمی آید.دوساعت پیش خانه ف اینها بودیم.خانه شان فرق کرده بود.خواهرش با خواستگارش به توافق رسیده بود.توی آشپزخانه نشسته بود و داشت توی جام های پلاستیکی ژله می ریخت.احساس کردم خوشحال است.شاید به خاطر صورتش که حالا اصلاح کرده و تمیز بود.اول که وارد شدیم مثل همیشه بمب ترکیده بود و داشتند دور حودشان تاب می خوردند.ف آمد و از مادرش پرسید این بشقابه رو کجا بذارم؟و من میخواستم همان بشقابه را بکوبم توی فرق سرش از بس که ماست بوده و هست.البته این چیز جدیدی نیست.از همان وقتی که او را شناختم شبیه ماست عمل می کرد.حتی اولین باری که توی مدرسه شماره گوشی ام را گرفت و سر ظهر بهش زنگ زد.حتی وقتی که مادرش مریض شد و به من گفت.مثل وقتی که مادر من هم مریض شد.مثل عصر هایی که در راه برگشت از پریود شدن_که آن موقع مبهم و مهم ترین مسئله ما بود_ حرف میزدیم.مثل ماست ساکت و بی خیال حتی...بله مثل ماست بود وقتی خواهرش رفت شهر دیگری درس بخواند،وقتی اولین عشق زندگی اش را پیدا کرد و درباره اش با من صحبت میکرد،وقتی که گوشی خفن خرید هم ذوقی نداشت،نمیدانم وقتی که مادرش خسته شد و گذاشت و یکسال رفت شمال گریه هم کرد یا همچنان مثل ماست بود....وقتی که عشقش ولش کرد چه؟

مامان داشت از خواهر ف میپرسید که پسره خوب است یا نه؟و خواهر ف در جواب گفت از بابام که بهتره!وقتی داشتم جارو میزدم به همه این چند سال فکر کردم.قبل از بحران...وسطش و پایانش.فردا شب شیرینی خوران خواهرش است.مادرشان برگشه،مریضی اش خوب شده و همچنان ف ماست وارانه زندگی می کند و حرص مرا در می آورد.برای ف،خواهرش و مادرش خوشحالم.هر چند که هفته دیگر مادر ف دوباره جراحی دارد و همش از این میترسد که نتواند دخترش را شوهر بدهد.
وقتی تمام مدتی که ف را میشناسم را مرور کنم به خیلی چیز ها بر میخورم..خیلی خیلی زیاد و دردناک و شیرین و تلخ...چند سال میگذرد؟چند سال؟

+از خانواده ف چیز های زیادی میدانم.یکبار ف نشست و برایم یکی از خاطراتش را گفت.از اینکه یکسال و نیمه بوده و شب پدرش او را از خانه بیرون انداخته.این را می دانم که هر کسی جای او بود صبرش تمام شده بود.گلایه کرده بود و دلش نمیخواست دیگر زندگی کند...هرکسی که ماست نباشد حتما دلش نمیخواهد.نه؟

برچسب: نویسنده: بنیامین اسماعیلی تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1396 ساعت: 18:38

صفحه بندی