ما هم هستیم اما یک جور دیگر - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:20
در طول این چندسال بار ها شده که به این فکر کرده ام که چه می شود که در فاصلۀ ده سال،اینقدر ابعاد و طرز گذراندن دوران نوجوانی آدم ها انقدر فرق دارد.از همان اوایل نوجوانی خودم منتظر بودم که بالاخره یک تغ
چسب مارمولک - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:20
برنج و ماش را خوب بجوشان.هویج های آبپز را اضافه کن.صبر کن تا آبش را برچیند.حالا دوتا شعله پخش کن بنداز زیر قابلمه و منتظر بمان تا "دمپختک" بخار بیاندازد و با خیال راحت بپزد.قابلمه را بگذار توی زیرزمین
ما در اسفناک ترین شرایط به هم رسیدیم - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:20
هنوز هفدهم است.چند دقیقه وقت دارم تا بنویسم قبلا(مثلا دو سه سال پیش) فکر میکردم روزی که 18 ساله بشوم یکی از همان مهمانی های بزرگ خواهم گرفت.دوست هایم تا نیمه شب می مانند خانه.رایتل یکی از آن سیمکارت ه
و یک شعر قشنگی که الان یادم نمی آید براش بخوانم - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:20
صبح قابلمه غذا را برنداشتم.صبح بلند شده بود برایم قرمه سبزی ریخته بود و سفارش کرده بود که حتما ببرم.من غذا را جا گذاشته بودم.یعنی ظرف را انداخته بودم ته کیسۀ پارچه ای و وانمود کرده بودم که حواسم نبوده
مستغرق تر.متعفن تر - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:20
امروز یک چیزی خیلی مرا سوزاند.اینکه فهمیدم در طول این سه سالی که گذشته آنقدر با آدم های نامرد و بدقول و خودخواه دمخور بودهام که دیگر بدجنسی کسی متحیر و عصبانیام نمیکند.فکر کردهام که دنیا یعنی همین
عمو گورباچف میشود تمامش کنی؟ - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:20
میدانی من بیشتر ترسیدهام.از گازاشکآوری که پشت دیوار مدرسه فرود میآید و از مردمی که لباس کسی را به جرم روحانی بودن از تنشدر میآورند.ریش داری پس حتما سپاهی هستی؟!یالا بکگراند تلفنت را نشان بد
حکایت ماه و دیوانه در بستر آفتاب اردیبهشت - تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 9:22
در حوالی ساعت یک و نیم بعد ازظهر کتابخانه.دو دختر با لباس های معمولی و قیافه های معمولی، در راهروی ورودی ایستاده اند و یکی از آن ها با فلاسک نیم لیتری که در دست دارد به آب سردکن آبجوش می پاشد. این ا
روایت هایی از یک دیدار - تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 9:22
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ادامه مطلب
تو همین ماه بلندی... - تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 9:22
بابا هلال نازک ماه را نشانم دادعینکم را زدم تا خوب ببینمامسال رمضان واقعا مبارک است انگار
سرزمین زخم کهنه و دردهای تازه - تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 9:22
های...نسیم خرداد را روی گونه هات حس میکنی؟این همان نسیمیست که یک روز هواییت می کند؛خاصیتش همین است.فقط باید منتظر بمانی تا به قدر کافی سبک شوی.آنوقت با آرامترین نسیمشرقی مثل قاصدک های سفید از ملحف
برای اینکه تکخوری نکنم - تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 9:22
سلام.خوبین؟ کسی نمیاد با هم یک برنامهی فشردهی شنیدن پادکست بذاریم و بعد انقدر دربارهشون حرف بزنیم که زرد و قهوهای این تفریح جدید در بیاد و من دوباره به پوچی مطلق برسم؟:/ +دوست دارم طناب ماهو بگیرم بالا برم/واسه این شبای مهتابی رو خیلی دوست دارم(خییعلی)
خیلی خیلی تاریک - تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 9:22
امروز بعد از امتحان روانشناسی نرفتم با بچهها بچرخم و هی حرف بزنیم و بخندیم.رفتم اما حالم خوب نبود.خداحافظی کردم و گفتم این بار دیگه باید محکم باشم.باید انجامش بدم.همان طور محکمطور راه میرفتم و شهر ر
نقدی بر کتاب مامان بیا جیش دارم - تاریخ: 1398/2/7 ساعت: 9:00
سه روزه که میخوایم پتو بشوریم هوا به ترتیب ابری،بادی و الان هم بارونی شده.مامانم الان رفته توی دستشویی داره پتو میشوره(دستشوییمون بزرگه دوست داریم توش پتو بشوریم.ایتز نات یور بیزنیس!).میگم مامان من دستشویی دارم.میگه خب بیا من نگات نمیکنم که:؟من توی این خونه حریم شخصی کمتری نسبت به این گربه هایی دارم...
رفیق شب های سیاه:تیر چراغ برق - تاریخ: 1398/2/7 ساعت: 9:00
کاش بودی.این را هر ساعت،اگر که از گره های فکری ام رها شوم توی دلم میگویم. مثلا اینجا بودی و میبردم نشانت میدادم که کمربندی جدید شهر را طوری ساخته اند که وقتی ماشین از سرپایینیِ میان کوه ها به طرف شهر
برای دوست دوران بلاگفا - تاریخ: 1397/12/20 ساعت: 6:20
او دوست ماست و در عین حال هم نیست.اصلا مشخص نیست با کی دوست است و با کی نیست.هر روز هم با یکی دوست است و باز معتقد است نیست.کلی دوست دارد که هیچکدامشان را دوست ندارد(این نظر شخصی من است).با این حال او
باد می آید که ما را با خود ببرد - تاریخ: 1397/12/20 ساعت: 6:20
حساب گوگلم چند روز است که هی گیر می دهد که بیا ببین پارسال در همچین روزی چه می کردی.میخواهم بگویم به تو چه که من سال پیش در همین روزها چه میکردم؟روزهایی بودند که از یادآوریشان فراری ام.روزهایی بود که
ما سرخوشانِ مستِ دل از دست داده ایم؟! - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 8:21
بله گفته بودم.باز هم تولد من بود و بر خلاف پارسال،این بار سعی کردم بهترین و دوست داشتنی ترین آدم های زندگی ام را جمع کنم و با هم جشن بگیریم.سعی کردم اما باز هم نشد که همه دور هم باشیم.مثلا مهسا نبود.ی
روزهایی برای خوردن چای و مربای عصرانه - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 8:21
یک نفر بیاید رخت ها را از روی بند جمع کند کسی تست جامعه شناسی بزند کسی سراغ اتاق کثیف من برود من کلی کار دارم در این عصر ابرآلود باید هی ایلیا منفرد گوش بدهم و هی بستهی پستی ام را با ذوق نگاه کنم هی آخرین نامه اش را بخوانم +شبدر(تراریوم قشنگم) امروز سبز و بخار گرفته بود:)
تصورم از جهنم اتاق مشاور مدرسه ست با این تفاوت که توی جهنم نمیرم مدرسه - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 8:21
دلم برای همه تان تنگ شده.دلم برای همه چیز تنگ شده.دلم برای وبلاگم.دوستان وبلاگی ام و تمام وبلاگ هایی که قبلا می خواندم تنگ شده.باز هم دلم برای همه چیز تنگ شده.من وقت ندارم.من باید بخوانم.بیشتر و بیشتر
از مهمونی های فامیلی که نگم برات - تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 8:21
هوا هوای کوهستان های اطراف فلات هیمالیاست.من هیچ کار باحالی برای انجام دادن ندارم.آن فلاسکی که برایم تولدم هدیه گرفته ام را هرروز می برم مدرسه و وقتی کیف چرمی اش را می بینم دلم می گیرد.با همچین کیف چر

برچسب‌های مرتبط

restart phone | restart iphone | restart pokemon go | restart iphone 7 | restart apache | restart fitbit charge hr | restart apple tv | restart apple watch | restart ipad | خطر انقراض الحيوانات