بله گفته بودم.باز هم تولد من بود و بر خلاف پارسال،این بار سعی کردم بهترین و دوست داشتنی ترین آدم های زندگی ام را جمع کنم و با هم جشن بگیریم.سعی کردم اما باز هم نشد که همه دور هم باشیم.مثلا مهسا نبود.یاسمن و سارا و متینا هم آنقدر دور هستند که امکان حضور داشتن را نداشتند.آناهیتا هم رفته بود که با انگشت های کشیده اش هنر موسیقی را نوازش کند.پریچهر هم مصدوم بود.نیکو هم گمان میکنم دیگر خیلی خفن شده باشد و با ما جوجه دبیرستانی ها نپرد!با این وجود پریسا بود.پریسایی که دیگر یک دوست نیست و مثل یک خواهر دلسوز،آمار لباس زیر های کمد مرا هم دارد.مریم هم بود.همان مریمی که اگر چهارسال پیش بهم می گفتند یک روز بهترین همکلاسی ات می شود جام شوکران سر می کشیدم.مرتضی بود.مرتضی دوست مهسا بود و الان دیگر دوست همۀ ماست؛ما مرتضی را مثل یک تخته شکلات بین همدیگر تقسیم کرده ایم و داریم فکر میکنیم عجب!پس پسر ها اینجوری هستند.راستی زینب هم بود.زینب آنقدر آرام است که من خاطره هایش را هم فراموش میکنم.با این حال این جشن برگزار شد و ما تا جایی که توانستیم خندیدیم و همچنان به همدیگر فحش های رکیک دادیم و به کافه و کافه دار و کلا هر چیز «کاف» داری بد و بیراه گفتیم.اصلا قرار بود برویم فلافل سلف سرویس من بچه ها را مهمان کنم ولی اسیر مدرنیته شدیم و به قول مریم معذب بودیم!مرتضی برای ما ویالون زد و بچه ها یک عکسی گرفتند که مرا درحال کف و خون قاطی کردن از ذوق نشان می دهد.من حتی توانستم یک صدای دردآوری از ساز در بیاورم.بگذارید این را هم افشا کنم که مریم و پریسا نه تنها برای من هدیه نیاوردند بلکه هدیه هایم را هم مصادره کردند و من از آن بستۀ شش تایی مدادپاکن دار فقط دو تایش را دارم(یکی را زینب و دیگری را عطیه کش رفتند).آخر ماجرا با چیپس و ماست و آبمیوه تمام شد.با همدیگر خداحافظی کردیم و این هم شد پایان دورهمی ما.
باید خدا را حسابی شکر کنم یا زانوی غم بغل بگیرم برای روزهایی که دیگر همچین جمعی وجود نخواهد داشت؟
+هفدهِ هفتِ نود و هفت مهر من به طرز عجیبی هفده ساله شدم.
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسماعیلی