آموزنده باش
-
تاریخ: 1401/2/4 ساعت: 9:00
18 اسفند ماه 99 بود ؛غم دنیا روی دلم نشست. فکر سیسال پیش رو رو میکردم و خب تقریبا یادم رفته بود که چرا تصمیم گرفتم این مسیر رو انتخاب کنم. در نقطهای ایستاده بودم که دوستانم همگی طوری قدم بر میداشتن که تهش به مهاجرت ختم بشه؛ من کجا بودم؟ همون روز حکمم رو تحویل گرفتم. کارمند رسمی آزمایشی دول
برای زیستن هنوز بهانه دارم
-
تاریخ: 1401/2/4 ساعت: 9:00
اولین روز از بیست و یک سالگیام روی قله از من پرسید: خب برنامهت برای زندگی چیه؟ مکث کردم و گفتم: خب اول از همه میخوام زنده بمونم. احتمالا این حرف از من نیست. در چند ماه گذشته تقریبا هرروز مرگ را مطلوبتر دیدهبودم. اما یک لحظه خواستم که زنده باشم. یادم هست که سال قبل درست در روزهای انتخاب رشته دا
تو بمان با دگران
-
تاریخ: 1401/2/4 ساعت: 9:00
روزی که به بیان آمدم بلاگفا نابود شده بود و انگار این سرویس دهنده داخلی حسابی برای کاربران وبلاگنویس دوستداشتنی بود و کاربری سادهتری هم داشت. آمدم و چند سالی نوشتم. دوستان زیادی از همین طریق پیدا کردم. اما متاسفانه به دلایل مختلفی که مهمترینشان ضعف وحشتناک بیان در پاسخگویی و پیگیری مشکلات کاربر
پروژه بازگشت
-
تاریخ: 1399/9/24 ساعت: 11:22
فاطمه بهم گفته بود حشرات کوچک را از نزدیک نگاه کنم و برگ ها را لمس کنم.من تا همین چند روز پیش این کار را به تعویق انداختم؛باورش نداشتم.بعد در اولین تماس حقیقیام با دنیای خارج یک گل آفتابگردان را لمس
نگاه کن
-
تاریخ: 1399/9/24 ساعت: 11:22
یک قولهایی بهت داده بودم.نشد که بشه.این رو مینویسم که فکر نکنی یادم رفته.من تمام اون روزها رو یه جایی توی درز کلهم نگه داشتم.اومدم که بهت بگم لباسهات پیش منه.تا خورده و تمیز و بعضیاش هنوز خط تا دا
بجای مهر سرمو بذار رو شونهت!
-
تاریخ: 1399/3/15 ساعت: 14:51
بله.فکر میکنند رسالت ما گمراه کردن پسران سر _همیشه_ به مهر آنهاست.درست هم فکر میکنند.خود من توی تمام مهمانی ها زیرلباس شبم کیسهای دارم،سر زن ها که به ماسک لیمو گرم شد و آن طرف کارشناسان جمتیوی مسائ
آرامستان بلاگستان؛سکوت شما نشانۀ مرگ شماست
-
تاریخ: 1399/3/15 ساعت: 14:51
من بندۀ وبلاگهایی هستم که آرشیوشان یک جایی بین سالهای 86 تا 93متوقف شده.قالب وبلاگ پریده و عکس های آپلود شده هم دیگر قابل دسترسی نیست.نویسنده با یک اسم مستعار نوشته و در آخرین پستش هیچ خبری از رفتن
درس زندگی وسط سطور تست
-
تاریخ: 1399/3/15 ساعت: 14:51
اگر تلاشهای بدن برای جنگیدن با فشار روانی بی نتیجه بماند و فشار روانی ادامه یابد، فرد وارد مرحله فرسودگی میشود.بدن در این مرحله پارهپاره میشود؛یعنی شخص در حالت فرسودگی فرو میرود و در برابر امراض و بیماریها آسیبپذیر میشود. در مرحلهی فرسودگی گاهی صدمات جدی و جبران ناپذیری به بدن وارد میشود که ممکن است...
اتاقی با یازده پنجره
-
تاریخ: 1399/3/15 ساعت: 14:51
وقتی که وسط قدمهای خسته و ملالآلودمان به کوچهی جدیدی برمیخوریم،وقتی که بخاطر کنجکاوی زیاد من داخل کوچه میشویم،وقتی خانههای نسبتا روبهراهش را میبینیم یا وقتی وقتی در انتهای کوچه سالن مطالعهای
قبل از سقوط
-
تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 5:58
روی تل بالشت ها و تشک ها نشسته ام.از بچگی این کار را دوست داشتم.هنوز حالا که ۱۸ سالهام...وای من که هنوز ۱۸ سالهام.چقدر روز مانده تا ۲۰ ساله شوم.چند سال تا ۲۵ و بعد ۳۰ ساله شدن!چقدر راهست هنوز.چقدر خ
ورقه خالی سبز
-
تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 5:58
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ادامه مطلب
اپیزودهای اتفاقی
-
تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 5:58
امروز اتفاقی اپیزودی را از فرط بی حوصلگی پلی کرده بودم کنار دستم که حرف بزند و من تست بزنم.سکوت بدی بود خب.حامد صرافی زاده حرف هاش که تمام شد آهنگ رقص بهاری را پخش کرد.من یک لحظه سرم را بلند کردم به ط
هیچوقت نپرسیدی، ولی من میگم
-
تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 5:58
دلم یک خانه میخواهد.یک خانه که هر وجبش مال خودم باشد.از لولای در هاش گرفته تا کاغذدیواری های بدرنگ قهوهایش که هیچ دوستشان ندارم.روی همه جایش حس مالکیت داشته باشم.با یک حس غروری بتوانم بگویم:دارم میرو
جان گریر لبخند بزن
-
تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 5:58
برای خانم سالی سلام.این نامه را اول انتهای دفترچه لغت ها یادداشت کردم.الان اینجا و بعد شاید ورقی پیدا کنم و منتقلش کنم.قصد دارم نامه را پیوست کتاب دشمن عزیز کنم.امیدوارم به ساحت شما جسارت نشود و یاددا
برای ماری
-
تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 17:24
به حق، چشمگیر ترین لحظه زندگی در سال 98 تا این لحظه همان صبح اردیبهشتی بود که نشسته بودم روی نیمکت چوبی.دقیقا روبه روی قیصریه نشسته بودیم.من نقاشی های نیم-سوخته و نیم-ساییده را واضح می دیدم و داشتم بل
خاصه در بهار
-
تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 17:24
می دانم.چند روزی وبلاگ را از دسترس خارج کردم.بعضی پست ها را حذف کردم و بعضی دیگر را ویرایش.چند تایی کامنت هم غیرقابل رویت کردم.با سرچ اسمم می شد به نوشته های وبلاگ رسید.حس بدی بود.الان آرشیو سبک تر شد
لطفا قلبم را نشانه بگیر
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:20
بیشتر از هر چیزی از وضعیت معلق متنفرم.وقتی هدف نباشد،تمام کنش ها بیهوده هدر می رود.حالا تو برو کلنگ به دست بگیر و زمین بکن.وقتی ندانی به دنبال آب هستی یا نفت،یکباره می بینی که تمام مدت قبر خودت را کند
مثل صدای ریشه ها
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:20
البته این بار نمیخواهم خیلی سریع توپی از انرژی و هیجان را به دنیا پرتاب کنم.خیلی آرام تر شدهام.خیلی کلنجار رفتهام.داد زدهام.سرم را به شیشه تکیه دادهام و دست هام را فشار دادهام روی چشم هام.تابستان
مثل یک حواسپرتی مداوم میماند
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:20
یادداشتی برای کتاب "از پیدا شدن بدم میاد|مصطفی مردانی" کتاب را یک نفس نخواندم.بین ساعاتی که در اتوبوس بودم یا مجبور بودم منتظر بمانم قسمتی را می خواندم.خوبیاش هم این بود که داستان های طولانی و پیچید
یا شاید یکی از زاغهنشن های کلکته
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:20
امروز وقتی نشسته بودم کتاب میخوندم مامان اومد داخل و با ذوق گفت بیا برات زیرشلواری گرفتم.پوشیدم.خیلی قشنگ و نرم بود.مامان گفت بپوشمش و دیگه اون کوفتی رو بندازم دور(منظورش یه شلوار بود که توی خونه تک