ببین به نظر من از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد نباید ترسید.آدم هایی که میتوانند به دست آورند یا چیزی یادبگیرند ترسناک ترند.
مثلا فکر کن پیرمرد رنجور و از کار افتاده ای را در واپسین لحظه های زندگی اش گوشه خرابه ای میبینی...آیا از او میترسی؟و چند لحظه بعد که او جان داد چه؟(اکنون دقیقا هیچی ندارد که از او بگیرند)
حالا کودکی را فرض کن که ناظر این اتفاق است.مثلا آنسوی خیابان نشسته و پیرمرد را دیده که آخرین وعده موادش را تمام میکند و دستش را روی قلبش می گذارد و چشم هایش را به هم فشار می دهد؛مچاله میشود گوشه دیوار و با نگاهی کم سو ،ملتمسانه آخرین تلاشش هایش را به سوی قلب های رهگذران می کند...تا آخرین لحظه که دختران و پسران خوش گذران از حاشیه خیابان می گذرند و صدای خنده های عیاشانه شان لای صدای چرخ ماشین ها گم میشود آن کودک فقط نگاه می کند...و حالا او کسی ست که میتواند یاد بگیرد و به دست آورد:می تواند بی رحمی را،بی تفاوتی را،از بالا نگاه کردن را یاد بگیرد؛میتواند ثروت را،لوکس ترین ماشین شهر را،قدرتی فنا ناپذیر را، حتی خیابانی که روزی در آن درس بقای خود را یادگرفته بود به دست آورد....به نظرت از چنین موجودی نباید ترسید؟
+من میترسم؛از تمام کسانی که یاد میدهند و یادمیگیرند میترسم.از کسانی که سرنوشتشان درس عبرت ماست میترسم
برچسب: من از پایان میترسیدمو اغاز,من از پایان میترسیدم,
نویسنده: بنیامین اسماعیلی